سلام بر شما عزیزان
تاریخ نشان داده است که هر زمان نیاز به فداکاری ملت بزرگ ایران احساس شده است همگی برای حفظ و حراست پرچم پرافتخار ایران به پاخواسته اند و همواره در راه اعتلای وطن فداکاری ها کرده اند.
اکنون بیشتر سدهای مملکت در اثر بی آبی خشک شده است. از شما عزیزان می خواهیم در مصرف آب صرفه جویی کنید و بدانید اگر آب نباشد چه خواهد شد؟
غول بیماری هایی چون حصبه، وبا و انواع بیماری میکربی منتظر است تا ما را ببلعد و در کام خود فرو ببرد. پس بیائید با این غول به جنگ درآئیم و با شمشیر اتحاد و همبستگی آن را از پای درآوریم.
آب
خداوند به انسان سلامتی، عشق، دوستی و محبت عنایت فرموده است تا همواره شاد و خوشحال باشد و از طبیعت زیبا، لذت ببرد.
بدون وجود آب در کرهء زمین، همه نعمت های داده شده به ما، نابود خواهد شد.
من عصبانی هستم!!
چون عده ای نمی دانند
یک قطره آب، برابر یک قطره خون است.
ماجرای خانه ما
قهرمانان داستان ما:
آقای امید 45 ساله شغل دبیر
خانم امید 40 ساله شغل خانه دار
ستاره 14 ساله و کورش 2 ساله
آنها با شما به درددل می نشینند.
ستاره: وای مامان بدبخت شدیم.
مادر: چرا دخترم؟ خدانکند.
ستاره: از مدرسه که می آمدم، کارگران مشغول کندن زمین بودند و گفتند آب برای 24 ساعت قطع شده است.
مادر: وای خدای من با بی آبی چه کنیم؟
ساعت 12 ظهر:
بعد از صرف ناهار ظروف در ظرفشویی جمع شد
مادر: چه آشپزخانه شلوغی
ساعت 2 بعدازظهر:
کورش گریه ای وحشتناک سر داد.
مادر: ستاره فوراً برای برادرت شیر درست کن و پوشک او را عوض کن.
ستاره: فقط یک شیشه آب در یخچال داریم.
مادر: نصف آب شیشه را درست کن.
ساعت 3 بعدازظهر:
ستاره: وای مامان چه بوی بدی!
مادر: بوی چاه است.
ستاره: بی آبی خیلی وحشتناک است!
ساعت 4 عصر:
پدر به خانه آمد و گفت:
پدر: چقدر خانه کثیف و بدبو است.
مادر: آب قطع شده است.
پدر: من می خواهم به دستشویی بروم.
مادر: از بی آبی سردرد گرفته ام لطفاً سر به سرم نگذار.
ساعت 5 عصر:
مادر: جناب آقای امید! لطفاً تشریف ببرید نان بخرید تا شام نان و پنیر بدون چای بخوریم!
پدر: کاش قبل از خرید نان یک چای می نوشیدم.
اگر آب نباشد این درختان و گل های رنگارنگ و زیبا دیگر وجود نخواهد داشت.
ساعت 6 عصر:
پدر با عصابنیت به خانه برگشت و گفت:
تا امروز نمی دانستم نبودن آب چقدر مصیبت به بار می آورد.
ساعت 7 شب:
ناگهان صدای زنگ شنیده شد.
ستاره: این مهمان بدشانس کیست که در این موقع بی آبی به خانه ما آمده است؟!
وای خدای من، پدربزرگ آمده!
سلام پدر بزرگ، ما از بی آبی عصبانی هستیم خوب شد شما آمدید.
مادر: پدرجان متأسفم از اینکه نمی توانم برای شما میوه بیاورم زیرا آب برای شستن میوه ها نداریم.
پدربزرگ: من خسته و تشنه ام، حداقل یک لیوان شربت یا چای به من بدهید.
مادر: متأسفم پدرجان که نمی توانم خواسته شما را برآورده کنم.
پدربزرگ از روی مبل با عصبانیت برخاست و گفت: من از این جهنم فرار می کنم.
ساعت 8 شب:
پدر: من شما را به منزل می رسانم.
آنها به پارکینگ رفتند تا سوار ماشین شوند.
پدرهر چه استارت زد ماشین روشن نشد، او متوجه شد که ماشین آب ندارد.
پدربزرگ به طرف خیابان رفت و گفت:
من با تاکسی به خانه می روم تا زودتر از این بی آبی نجات پیدا کنم.
ساعت 9 شب:
مادر: شام نان و پنیر بدون چای حاضر است.
پدر: چه خوب بود اگر نان و پنیر با چای داغ داشتیم.
مادر: حالا که می بینی آروزهایت دست نیافتنی است.
ستاره: دو روز است حمام نرفته ام و فردا صبح هم باید با این وضعیت به مدرسه بروم.
پیام من به شما:
من یک قطره آب هستم اگر من نباشم، خون، مایه حیات هم وجود نخواهد داشت و همه موجودات نابود خواهند شد. پس من:
از یک قطره خون بدن شما مفیدتر هستم.